|
تفکر مثبت راهی بسوی موفقیت بیشتر
|
و من پاسبان بر شما گماشتم ( که می گفتند ) به آواز کرنا گوش دهید . کتاب ارمیاء
همه ما باید بر دروازه اندیشه های خود پاسبانی بگماریم . پاسبان دروازه همان هوشیاری برتر است .این قدرت به ما داده شده که اندیشه های خود را انتخاب کنیم . اما از آنجا که هزاران سال در دنیا زیسته ایم ، مهار کردن آنها محال می نماید . و این اندیشه ها مانند گله رمیده گوسفندان به ذهن ما هجوم می آورند .اما یک سگ گله هم می تواند گوسفندان هراسان را مهار و به داخل آغل هدایت کند . ما نیز باید بیاموزیم که با عزمی جزم و آرام ، نه با زور و فشار اندیشه های خود را مهار کنیم . شاید همیشه نتوانیم اندیشه هایمان را مهار کنیم اما کلام خود را می توانیم در اختیار گیریم . تکرار بر ذهن نیمه هوشیار اثر می گذارد و آنگاه بر موقعیت تسلط می یابیم .
شادمانی و توفیق شما در زندگی بستگی دارد به پاسبانی که بر دروازه اندیشه های خود می گمارید . زیرا این اندیشه ها دیر یا زود در برون متبلور می شوند و عینیت می یابند .
مردم فکر می کنند که با فرار از موقعیتی ناخوشایند می توانند از شر آن خلاص شوند . بیخبر از اینکه به هر کجا بروند با همان وضعیت روبه رو خواهند شد . و آنقدر این تجربه ها در زندگی آنها تکرار می شود تا درسهایی را که باید بیاموزند فرا گیرند . این آرمان در فیلم جادوگر شهر زمرد هم می بینیم .
دروتی دخترک خردسال بسیار اندوهگین است .چون زن بدجنس دهکده می خواهد سگش توتو را از او بگیرد .از شدت ناامیدی نزد عمه اما و عمو هنری می رود تا راز دلش را با آنها در میان بگذارد . اما آنها که هزار کار و گرفتاری دارند به او می گویند : بدو برو پی کارت !
دخترک به سگش توتو می گوید : آن بالابالاها ... بالای آسمانها ... آنجا که همه مردم خوشبختند و حتی یک آدم بدجنس هم پیدا نمی شود ، یک جای خیلی عالی هست که می خواهم آنجا باشم !
ناگهان تندبادی از جانب کانزاس می آید و دروتی و توتو را بلند می کند و به بالای آسمان به شهر زمرد می برد . ابتدا همه چیز خوب و خوش به نظر می رسد اما دوباره همان تجربه ها و ترسهای قدیمی از نو سر بر می آورند . اکنون زن بدجنس دهکده به پیرزن جادوگر وحشتناکی بدل شده که باز قصد ربودن توتو را دارد . و حالا چقدر دلش می خواست که می توانست به دهکده خود در کانزاس بازگردد . اما به او گفته اند که بهتر است جادوگر شهر زمرد را پیدا کند چون او بسیار نیرومند است و می تواند خواسته اش را برآورد . دروتی هم جستجو آغاز می کند . در راه مترسکی را می بیند که چون مغز ندارد بسیار ناراحت است .مردی آهنی را می بیند که چون قلب ندارد بسیار ناراحت است . و به شیری برمی خورد که چون دل و جرات ندارد بسیار ناراحت است . دروتی هم به آنها می گوید : بیایید همگی نزد جادوگر شهر زمرد برویم . هر چه بخواهیم او به ما می دهد . بک مغز به مترسک و یک قلب به مرد آهنی و دل و جرات به شیر!
در راه با تجربه های وحشتناکی روبرو می شوند . چون جادوگر بدجنس تصمیم گرفته دروتی را به چنگ آورد تا توتو و دمپایی یاقوتی رنگی را که از دروتی محافظت می کند بدزدد. عاقبت به قصر جادوگر شهر زمرد می رسند و سراغ او را می گیرند . اما همه پاسخ می دهند که تا کنون کسی نتوانسته او را ببیند چون جادوگر به طرز اسرار آمیزی در قصر زندگی می کند .اما به کمک فرشته خوب شمال وارد قصر می شوند و در آنجا می بینند که جادوگر همان شعبده باز قلابی است که در دهکده دروتی در کانزاس زندگی می کند . همه ناامید می شوند .چون فکر می کنند دیگر نمی توانند به آرزوی خود برسند . اما فرشته خوب شمال به آنها نشان می دهد که پیشاپیش به آرزوی خود رسیده اند . از آنجا که مترسک هر گاه به حادثه ای روبرو می شد ، ناچار بود تصمیم بگیرد که چه کند مغز پیدا کرده است . مرد آهنی متوجه می شود که دروتی را دوست دارد . پس قلب پیدا کرده است . شیر هم پر دل و جرات شده چون هر گاه که ماجرایی پیش می آمد مجبور بود دل و جرات نشان دهد .
فرشته خوب شمال از دروتی می پرسد تو از تجربه های خود چه آموختی ؟ و دروتی پاسخ می دهد : آموختم که چیزی که می خواهم در خانه خودم و در حیاط خودم است . آنگاه فرشته خوب شمال عصای سحر آمیزش را بلند می کند و دروتی دوباره به خانه باز می گردد . در همین حال دروتی از خواب بیدار می شود و می فهمد که مترسک و مرد آهنی و شیر همان مردهایی هستند که در مزرعه عمویش کار می کنند . و خیلی هم خوشحالند که دروتی دوباره برگشته پیش آنها .
این قصه به ما می آموزد که اگر از مشکلات خود بگریزیم آنها ما را تعقیب خواهند کرد . از هیچ وضعیتی ناراحت نباشید تا وزن و سنگینی خود را از دست بدهد . هیچ یک از اینها ناراحتم نمی کند . وقتی دیگر از هیچ چیز آزرده نشدید ، ناراحتیهای برونی هم ناپدید می شوند .
به محض اینکه چشمانت معلمان تو را ببیند ، معلمان تو ناپدید خواهند شد .
گزیده ایی از مطالب خانم اسکاول شین
تا حالا به این فکر کردید که ما هرکدوم با اینکه می دونیم یه روزی از دنیا می ریم ولی باز هر وقت یکی از نزدیکانمون از دنیا می ره افسرده و غمگین می شیم . باورمون نمی شه که اونو دیگه تو این دنیای فانی نمی بینیم و براش گریه می کنیم .
یک هفته ایی هست که مادر بزرگ عزیزم از این دنیا رفته . اصلا باورم نمی شه که به این راحتی رفت اونقدر مرگش ناگهانی بود که حتی کسی متوجه نشد داره نفسهای آخر رو می کشه . خیلی راحت و ساده با یک لبخند خیلی زیبا از این دنیا رفت . اونقدر موقع خاک کردنش شجاع شده بودم که رفتم دقیقا بالای سرش ایستادم . وقتی که تو قبر کفنش رو کنار زدند و برای آخرین بار صورت مهربونش رو دیدم یادم نمی ره . حتی پدرم جرات نکرد بیاد جلو و اونو ببینه . خیلی برام جالب بود می خواستم بدونم هر کسی که فوت می کنه چه مراسمی براش سر خاک می گیرن .
دو هفته قبل از فوتش من خواب عجیبی دیدم . خواب دیدم که یکی بهم گفت قراره یک نفر فوت کنه ولی نگفت کی ؟ فقط اینو متوجه شدم که یکی از اعضای فامیل هستش. خواب عجیبی بود . از اون موقع که شوهر خالم از دنیا رفته خیلی چیزها را اون بهم اطلاع می ده . اون مردی بسیار مومن و دیندار بود البته مومن واقعی نه این ظاهر سازیهایی که الان در افرادی که ادعای مومن بودنشون میشه می بینید.
هر کسی یه روزی از دنیا می ره و اصلا مشخص نیست که اون روز کی باشه شاید یک ساعت دیگه شاید یک هفته و شاید هم چند سال دیگه . به هر حال چیزی که کاملا روشنه اینه که هیچ انسانی موندنش تو این دنیا همیشگی نیست . نمی دونم چرا نمی خوایم باور کنیم که این موضوع یک روزی هم برای خودمون پیش می یاد . تا کی می خوایم دنبال کارهای دنیوی باشیم تا کی می خوایم به حق هم تجاوز کنیم . تا کی ؟؟؟؟؟؟ انسانی که تنها با یک کفن به اون دنیا پا می ذاره و از این دنیا هیچ چیزی با خودش نمی بره چرا اینقدر مغروره؟ چرا؟
تاریکی پیش از سحر به چه معناست ؟ اغلب پیش از موفقیت عظیم ، شکست ظاهری رخ می دهد . گویی همه جریانها بر خلاف مسیر طبیعی خود پیش می روند و افسردگی ژرفی بر هوشیاری انسان سایه می افکند . در این حال تردیدها و ترسهای روزگاران ، از ذهن نیمه هوشیار آدمی سر بر می کشند . این اموال کهنه و متروک ذهن نیمه هوشیار به سطح می آیند که به بیرون افکنده شوند . در این زمان است که انسان باید چون یهو شافاط سنجهایش را بر هم بکوبد و شکر کند که نجات یافته است . (حتی اگر به ظاهر در محاصره دشمن باشد . و دشمن یعنی گرفتار تنگدستی ، بیماری ، یا هر وضعیت ناخوشایند دیگر) و اما چقدر باید در تاریکی ماند ؟ آنقدر که بتوان در تاریکی دید و سپردن بار ، این توانایی را به آدمی می دهد که در تاریکی ببیند .« این بار را به الوهیت باطنم می سپارم و خود بی خیال و رها به سر می برم .»
برای تاثیر بر ذهن نیمه هوشیار ، نشان دادن ایمان فعال همواره ضروری است . « ایمان اگر با عمل همراه نباشد مرده است » هنگامی که عیسی مسیح به جماعت خود فرمود تا بر سبزه ها نشستند و پنج نان و دو ماهی را گرفته و به سوی آسمان نگریسته برکت داد ، ایمان فعال خود را نشان داد . زیرا هنوز آنقدر فزونی نیافته بود که پنج هزار تن را اکتفا کند .
افراد را همانطور که هستند بپذیرید ،لزومی ندارد که آنها طوری باشند که شما می خواهید ،در زندگی به دنبال این آرزو ، امید یا انتظار نباشید که افراد تغییر خواهند کرد و آنقدر متفاوت می شوند تا متناسب با شما شوند.یکی از اصول اساسی زندگی بشر این است که به غیر از بعضی استثناها ، افراد تغییر نمی کنند . در حقیقت ، افراد تحت فشار نه تنها تغییر نمی کنند، بلکه نسبت به آنچه که قبلاً بودند در درون بیشتر می شوند. اگر فردی شخصیت بهانه گیری دارد، تحت فشار حتی بهانه گیرتر هم خواهد شد . اگر فردی سرسخت یا انعطاف پذیر باشد ، تحت فشار قرار بگیرد حتی سرسخت ترو انعطاف پذیرتر خواهد شد . اگر فردی یک مقدار نابکار باشد، وقتی تحت فشار یا وسوسه قرار بگیرد نابکارتر خواهد شد.افراد هیچ وقت تغییر نمی کنند.
از هزاران نفر پرسیده شده است که اکثر اوقات به چه چیزی فکر می کنند ، بارها و بارها، اکثر مردان و زنان موفق پاسخ های مشابهی داده اند . آنها اکثر اوقات به آنچه را که می خواهند و چگونگی بدست آوردن آن فکر می کنند . در مقابل افراد ناموفق و ناخشنود در مورد آنچه که نمی خواهند فکر و صحبت می کنند . آنها در مورد مشکلات و نگرانی های خود و در مورد افرادی که دوستشان ندارند فکر می کنند . وقتی دائماً در مورد آنچه که می خواهید و چگونگی به دست آوردن آن فکر می کنید، این روش فکر کردن به زودی یک عادت می شود . وقتی در مورد آنچه که می خواهیدفکر می کنید ، مثبت تر ، هدفمندترو خلاق تر می شوید . وقتی به جایی که می خواهید بروید متمرکز شوید، ثمر بخش ترو موثرترخواهید شد .
وقتی مردم می گویند که به یک چیز اعتقاد دارند ، اما کار دیگری را انجام می دهند،ارزش های موقعیتی را آشکار می سازند. می گویند که به گفتن حقیقت ایمان دارند، اما بعد به راحتی دروغ می گویند ، یا از دروغ فرد دیگری چشم پوشی می کنند. یک شخص با کاری که انجام می دهد شناخته می شود نه با چیزی که می گوید.
برخی افراد به وسیله عواطف خود گیج می شوند. معتقدند که نیت هایشان پاک است و اعمال آنها مهم نیست . احساس می کنند هر چیزی که بخواهند یا امیدوار باشند ، واقعاً همان طور انجام می شود . اما آن فقط چیزی است که وقتی مجبور می شوید انتخاب کنید انجام می دهید، مخصوصاً وقتی که تحت فشارید،و این به شما می گوید که واقعاً در درون چه هستید.
برای موفقیت و خوشبختی لازم است که در زندگی و کارتان با هر کسی که می شناسید و با آن در ارتباطید به طور بی نقص و عیب صادق باشید . هر گاه شهرت یک فرد با شخصیت و با کمال را توسعه دهید،سریعتر از هر چیز دیگری حمایت دیگران را به دست خواهید آورد. در آن وقت ، اگر شهرت فردی را که دیگران نمی توانند به آن اعتماد و اطمینان کنند را به دست آورید، شهرت شما سریعتر آسیب خواهد دید و کارتان سریعتر متزلزل خواهد شد .
با سلام به همه دوستان . کتابی به تازگی مشغول مطالعه اش هستم به نام سوپ جوجه برای تقویت روح زنان . کتابی است فوق العاده زیبا که شامل ۹۲ داستان کوتاه است . تمام داستانهای این کتاب واقعی است . تصمیم گرفتم برای تنوع هم که شده یه کم نوشته هامو متنوعتر کنم و در وبم از داستانهای کوتاه نیز استفاده کنم . امیدوارم لذت ببرید و نکات اخلاقی این داستان را به ذهن بسپارید . باشد که راهگشای شما در زندگی باشد.
حرفهایی از ته دل:
تلخ ترین و غم انگیزترین اشک هایی که بر سر مزارها ریخته می شود ، به خاطر حرفهای ناگفته و کارهای انجام نشده است. هرییت بیچراستوو
بیشتر مردم دوست دارند که آن سه کلمه کوتاه (تو را دوست دارم)را بشنوند. البته گاهی آن را درست به موقع می شنوند . بتی را برای اولین بار روزی ملاقات کردم که او را به بخشی که در آنجا داوطلبانه کار می کردم آوردند. وقتی که او را از اتاق جراحی به بخش منتقل کردند همسرش بیل در حالی که خیلی عصبانی بود در گوشه ایی ایستاده بود. اگر چه بتی مراحل پایانی مبارزه با بیماری سرطان را سپری می کرد، اما بشاش و امیدوار بود. بعد از این که بتی را روی تخت گذاشتیم ، بر روی تمامی لوازمی که برای بتی تدارک دیده شده بود نامش را نوشتم و پرسیدم که آیا به چیزی احتیاج دارد یا خیر؟ گفت : بله. لطف می کنید و طرز روشن کردن تلویزیون را به من یاد بدهید؟ من از سریال های تلویزیونی خیلی خوشم می آید . اما نمی خواهم در مورد حوادث سریال زیاد کنجکاوی کنم . بتی یک زن احساساتی بود و به سریال های تلویزیونی ، رمانهای احساسی و فیلم های عاشقانه علاقه ی زیادی داشت، پس از آشنایی من و بتی و پس از اعتمادی که نسبت به من پیدا کرده بود محرمانه به من گفت که سی و دو سال زندگی با مردی که همیشه به من می گوید :« یک زن احمق » ناکامی بزرگی است. گفت: بله ، من می دانم که بیل مرا دوست دارد، اما او آدمی نیست که احساسش را به زبان بیاورد، یا برایم کارت بفرستد.آهی کشید و از پنجره به درخت های حیاط بیمارستان خیره شد.حاضرم همه چیزم را بدهم تا به من بگوید که دوستت دارم ولی این در طبیعت او نیست.
بیل هر روز از بتی عیادت می کرد . اوایل کنار تخت بتی می نشست و سریالهای تلویزیونی را تماشا می کرد بعدها، وقتی که بتی می خوابید بیل شروع می کرد به قدم زدن داخل سالن. و زمانی که بتی از تب شدید می سوخت و تلویزیون هم برای لحظه ای او را آرام نمی کرد ، فرصتی بود تا اوقات بیکاری را در کنار بیل باشم. بیل در مورد شغل اش که نجاری بود صحبت می کرد و این که چقدر دوست دارد به ماهیگیری برود. بیل و بتی بچه ای نداشتند اما از سفرهایی که با هم می رفتند لذت می بردند. تا این که بتی بیمار شد. بیل نمی توانست احساس خود را درباره این که همسرش با مرگ دست و پنجه نرم می کند را بیان کند. یک روز در کافه تریا که داشتیم قهوه می خوردیم ، موضوع زن ها را پیش کشیدم و این که چقدر ما زنها در زندگی به مهر و محبت و عاطفه نیاز داریم. چقدر ما زنها دوست داریم که نامه های عاشقانه از طرف همسرمان دریافت کنیم. از او پرسیدم(با این که جوابش را می دانستم)، آیا تا به حال به بتی گفته ایی که دوستش داری؟ اما بیل طوری به من نگاه می کرد که انگار دیوانه بودم. گفت:من مجبور نیستم . خودش می داند که دوستش دارم. گفتم مطمئنم که می داند . اما بیل او دوست دارد که آن را از زبان تو بشنود.لطفاً در مورد آن فکر کن. با هم به اتاق بتی برگشتیم. بیل به طرف بتی رفت و من هم برای دیدن مریضهای دیگر رفتم. بعداً دیدم در حالی که بتی خواب بود بیل کنار تخت او نشسته و دستش را در دست گرفته بود. آن روز 12 فوریه بود. دو روز بعد موقع ظهر به بخش رفتم. بیل را دیدم که در سالن ایستاده و در حالی که سرش را پایین انداخته بود به دیوار تکیه داده بود. قبلاً از پرستار شنیده بودم که بتی ساعت 11 قبل از ظهر فوت کرده است. وقتی بیل مرا دید به طرفم آمد. صورتش از اشک خیس شده بود و می لرزید . به دیوار تکیه زد و نفس عمیقی کشید و گفت:میخواستم چیزی برایتان بگویم. باید به شما می گفتم از این که احساسم را به او گفتم چقدر خوشحالم .سپس لحظه ایی سکوت کرد و ادامه داد : من در مورد آنچه که شما گفتید زیاد فکر کردم و امروز صبح گفتم که چقدر دوستش داشتم او را خیلی دوست داشتم که باهاش ازدواج کردم. شما باید لبخند را بر روی چهره اش دیده باشید. به اتاق رفتم تا با بتی خداحافظی کنم. آنجا ،روی میز کنار تخت یک کارت ولنتین بزرگ از طرف بیل بود . می دانید که ، یک نوع عاشقانه می گوید:
به همسر عزیزم-... دوستت دارم.
۲- برای کار خود ارزش قائل شوید.داستانی درباره سه آجرچین که هر یک نگرشی متفاوت نسبت به کار خود دارند ، نقل می کنم: وقتی از هر یک از آجرچین ها می پرسند؟ چکار می کنی؟ آجرچین اول جواب می دهد : آجر می چینم. دومی جواب می دهد: ساعتی سه دلار و سی سنت کار می کنم و سومی می گوید: من ؟ چطور مگه؟دارم بزرگترین کلیسای دنیا را می سازم.آجرچینی که خودش را سازنده یک کلیسای بزرگ می داند، آجرچین نمی ماند. و قطعاً در کارش پیشرفت می کند او در هر حال ، یا به جلو پیشرفت می کند یا به بالا اوج می گیرد. چرا که قانون تفکر چنین حکم می راند. آجرچین سوم با اندیشه بلندش، خود را در خط فکری خاصی می اندازد که او را به سمت خودسازی در کار سوق می دهد.
دید شخص نسبت به کارش نشان می دهد که او چگونه فردی است و توانایی اش در قبول مسئولیتهای بزرگتر در چه حدی است.طرز فکری که نسبت به کار خود دارید ، همانند ظاهرتان ، مسائلی را در مورد شما برای مدیران ، همکاران ، و زیر دستانتان روشن می کند . در حقیقت ، برای هرکسی که با او تماس دارید. برای لحظه ایی خودتان را جای رئیس یا سرپرستی بگذارید و از خود بپرسید که چه کسی را برای ترفیع یا اضافه حقوق پیشنهاد می کنید :
– منشی ای که در غیاب رئیس خود ، وقتش را با خواندن مجله ها می گذراند ، یا منشی ای که از همین فرصت برای سرو سامان دادن به کارهای رئیسش استفاده می کند؟
-کارمندی که می گوید: خوب همیشه می توانم کارم را عوض کنم ، اگر از کارم راضی نیستند ، می روم جای دیگر. یا کارمندی که انتقاد را سازنده می بیند و صمیمانه تلاش می کند کیفیت کارش را بهبود ببخشد.
– فروشنده ای که به مشتری می گوید: من فقط کارهایی که آنها از من می خواهند انجام می دهم ، آنها گفتند بیایم بیرون ببینم شما چه لازم دارید و یا فروشنده ای که می گوید : آقای ب من برای کمک به شما اینجا هستم؟
– مباشری که به یک کارگر می گوید : راستش را بخواهی ، کارم را خیلی دوست ندارم . آدمهایی که آن بالا نشسته اند ، اعصابم را خرد کرده اند . بیشتر اوقات نمی فهمم دارند راجع به چه چیزی حرف می زنند ، یا سرپرستی که می گوید : هیچ کاری بدون دردسر نیست . ولی بگذار خیالت را راحت کنم ، آدمهایی که در دفتر نشسته اند ، مسائل را درک می کنند و در مورد ما صحیح عمل می کنند ؟
معلوم است که چرا بسیاری از افراد همه عمر از حد معینی فراتر نمی روند . طرز تفکرشان آنها را آنجا نگه داشته است.
به یاد داشته باشید ، مدیران اجرایی برای آنکه بفهمند کارمندی در مراحل بعد چگونه از عهده کار برخواهد آمد ؟ نخست این سوال را پاسخ می دهند : در کار فعلی اش چگونه انجام وظیفه می کند؟
شخصی که فکر می کند کارش دارای اهمیت است ، اشارات ذهنی خاصی را در مورد انجام هر چه بهتر کارش دریافت می کند ، و کار بهتر یعنی :
ترفیعهای بیشتر ، پول بیشتر ، تشخیص بیشتر و خوشحالی بیشتر.یک خصوصیت افراد موفق شور و شوق است .با اشتیاق به مسائل بیاندیشید تا شور و شوق در شما به وجود آید.برای آنکه کارتان از کیفیت بسیار مطلوبی برخوردار باشد ، کاری که می خواهید انجام دهید دوست داشته باشید.به این ترتیب آنچه باعث دلگرمی شما شده است به دیگران نیز منتقل میشود و کار شما درجه یک خواهد شد.
یه تجربه جالب از یکی از اقوام دارم گفتم اینجا هم بنویسم تجربه بسیار زیبایی در مورد تجسم خلاق هستش در ضمن خیلی زود در اولین فرصت ادامه مطلب قبل را می نویسم:
خاله من سالهاست که در زمینه روانشناسی مطالعه داره و همیشه و هر دقیقه روی ذهنش کار کرده چه 20 سال پیش که مجرد بوده چه الان. برام خیلی جالبه که ایشون سالها پیش با موضوعات روانشناسی آشنا بوده. ایشون شخصیت فوق العاده جالب و جذابی داره بطوری که هر کسی باهاش آشنا می شه سریع باهاش صمیمی می شه. یکی از دلایلی که من هم روانشناسی رو برای مطالعه و تحقیق انتخاب کردم ایشون بود . چون از زمانی که 10 سال داشتم در مورد مسائل زیادی باهام صحبت می کرد . و از اون جایی که تفاوت سنی 11 سال رو با هم داریم با هم خیلی صمیمی هستیم.
و اما تجربه ایشون:
ایشون تعریف می کردند 2 سال پیش کتاب راز رو خونده بودم. برام خیلی جالب بود تصمیم گرفتم برای رسیدن به بعضی اهدافم از این شیوه استفاده کنم. هدفم رو خرید ماشین در نظر گرفتم. هر روز تا ذهنم بیکار می شد مخصوصا موقع خواب به این فکر می کردم که یه ماشین خیلی قشنگ دارم و دارم رانندگی می کنم . می گفت: این فکر چنان در ذهن من جا افتاده بود که من 100 درصد مطمئن بودم که ماشین دارم . یه چند روزی از این تفکر خلاق گذشت که یک روزی همسرم عصری اومد و من رو صدا کرد و یک سویج ماشین 206 کف دستم گذاشت و گفت که این ماشین رو برای تو خریدم . خودش تعریف می کرد که من اونقدر شگفت زده شده بودم که اصلا نمی تونستم حرف بزنم.
نکته جالب این تجربه اینه که اصلا شوهر خاله من نمی دونسته که خالم ماشین می خواد .
شخصیت شما تابع اندیشه های شماست:
با سلام به همه دوستان و پوزش به خاطر تاخیری که داشتم. امیدوارم از مطلب جدید لذت ببرید و بتواند این مطلب تاثیری شگرف در موفقیت شما داشته باشد![]()
![]()
آیا تا کنون از خود پرسیده اید که : چرا فروشنده ای به یک مشتری توجه می کند و با جمله بله قربان ! چه فرمایشی دارید؟ از او استقبال می کند در حالی که مشتری دیگری را کاملاً نادیده می گیرد؟ یا چرا مردی در نهایت احترام با یک خانم رفتار می کند در حالیکه در برخورد با یک خانم دیگر چنین رفتاری ندارد؟و یا چرا خود شما به مطالبی که یک نفر می گوید دقیقاً توجه می کنید ، ولی به حرفهای دیگری نه؟دقت کنید ! درمی یابید که بعضی از مردم ، در انسان تحسین ، ادب و اعتماد برمی انگیزند ، در حالی که بعضی دیگر چنین نیستند. اگر دقیقتر نگاه کنید خواهید دید کسانی که جلب اعتماد بیشتری می کنند ، موفق ترین ها هستند. شیوه تفکر موجب چنین تفاوتهایی می شود .دیگران همان چیزی را در ما می بینند که ما در خود می بینیم . با ما همان گونه برخورد می کنند که فکر می کنیم باید برخورد کنند.
کسی که در ضمیرش خود را کمتر از دیگران می پندارد ، قابلیتهای حقیقی اش در پرده می ماند، زیرا افکار ، هادی اعمال است. اگر انسانی احساس حقارت کند، بر همان سیاق عمل خواهد کرد و هیچ ترفند یا نقابی قادر نیست این احساس ریشه دار را برای مدت طولانی پنهان نگاه دارد . فردی که احساس می کند کسی نیست، واقعاً کسی نیست.آدمی که عمیقاً معقتد است برای کاری ساخته شده است برای همان کار ساخته شده است.
فکر شما عمل شما را تعیین می کند. عمل شما هم متقابلاً تعیین کننده:
واکنشی است که دیگران نسبت به شما نشان می دهند.
نخستین مرحله برای جلب احترام دیگران آن است که فکر کنید قابل احترام هستید. هر چه بیشتر برای خود احترام قائل شوید ، در نظر دیگران محترمتر خواهید شد.آیا خود شما برای افراد ولگرد احترام خاصی قائلید؟مسلماً نه ، زیرا آن بیچاره ها هم برای خودشان ارزشی قائل نیستند.آنها به خود اجازه داده اند که بر اثر فقدان احترام به نفس ، نابود شوند.
احترام به نفس از طریق رفتارهای ما نمود پیدا می کند.و اما اکنون راههای که باعث افزایش احترام به نفس در ما و جلب دیگران می شود را بیان می کنم:
1- خودتان را متشخص جلوه دهید .
۲-برای کار خود ارزش قائل باشید.
۱- خودتان را متشخص جلوه دهید : این یک قانون است.یادتان باشد که ظاهر شما ناخواسته حرف می زند پس مواظب باشید که چیزهای خوبی راجع به شما بگویند. هیچ وقت بدون حصول اطمینان از داشتن ظاهری که می خواهید داشته باشید ، از خانه خارج نشوید.شعار تبلیغاتی یک شرکت آمریکایی پوشاک مردانه و زنانه این است: خوب لباس بپوشید والا برایتان گران تمام می شود.پیام تبلیغاتی پلیس چنین است: معمولاً بچه های شرور را فقط از روی ظاهرشان شناسایی می شوند. از پوشش تن به عنوان وسیله ایی برای ارتقاء شخصیت خود و ایجاد اعتماد به نفس استفاده کنید.ظاهر شما بر ذهنتان اثر می گذارد و جسم شما بر روحتان.ظاهر آراسته یک شخص نکات مثبتی را درباره او بیان می کند. انگار به مردم می گوید: با یک فرد متشخص طرفید : فردی باهوش، موفق و قابل اعتماد. این آدم می تواند مورد تحسین و طرف اعتماد قرار گرفته ، و سرمشق خوبی باشد. او خودش را قبول دارد و شما هم می توانید او را قبول داشته باشید.
ظاهر یک آدم شلخته ، نکته های دیگری را گوشزد می کند ، می گوید: با آدم سر به هوا و بی عرضه ای طرفید.آدم بی خیر و برکتی که نمی شود توقع زیادی از او داشت . زیرا تکلیف خودش را نمی داند.بیشتر پول بدهید و کمتر چیز بخرید.آنجا که ظاهر فرد مطرح است ، کیفیت اهمیتی به مراتب بیشتر از کمیت پیدا می کند .با رعایت این اصل ، احترام شما به خودتان و نیز احترام دیگران به شما ، صد چندان می شود . همچنین می بینید که از لحاظ مادی جلوتر افتاده اید ، چون:
الف- لباسهایتان بیشتر از دو برابر پولی که بابت آنها داده اید عمر می کنند، در ضمن کیفیتشان نسبت به پولی که داده اید به مراتب بهتر است و منطقاً تا زمانی که دوام می آورند کیفیت خوبشان را حفظ می کنند.
ب- چیزی را که گرانتر می خرید ، دیرتر از مد می افتد. لباسهای گرانتر و بهتر معمولاً شیکترند.
پ- لباسهای مناسبتری در همان محدوده قیمت گیر می آورید.
به یاد داشته باشیدکه : ظاهر شما با همه و از جمله خودتان حرف می زند .تعهدی که به دیگران دارید و از آن مهمتر به خودتان آن است که در اوج آراستگی باشید.از شما همان شخصیتی ظاهر می شود که در ذهن پرورانده اید. اگر ظاهر شما باعث شود که احساس حقارت کنید ، براستی حقیر هستید و اگر باعث شود که خود را کوچک بینگارید، کوچک هستید.
ادامه دارد........