۱_ شما نمی توانید بر محیط پیرامون خود ، بر اوضاع جوی و یا بر عقایدی كه دیگران
درباره شما دارند كنترلی داشته باشید . مهمترین و تنها چیزی كه می توانید بر آن تسلط
داشته باشید افكار و اندیشه های خود شماست . 2_ آنچه مایه خوشبختی و شادی هر
انسانی می شود ، درون اوست ونه عوامل بیرونی .
در جریان آشنایی با قوانین جهان هستی ، عبور از مراحل سه گانه زیر اتفاق می افتد :
1_ هیچ هدف مشخصی نداریم . در این مرحله ، زندگی را بازی شانس و اقبال تصور
می كنیم . و بدون هیچ مقصدی در دنیا پرسه می زنیم . ما قربانی ذهنیت خود هستیم .
2_ روی اهداف خود كار می كنیم . در این مرحله به اهمیت تعیین اهداف پی
می بریم و می فهمیم كه با تخیلات و تلاش منظم می توانیم به نتایج خارق العاده
دست پیدا كنیم . ضمنا در خلال همین مرحله است كه درمی یابیم رسیدن به هدف
همیشه باعث خوشبخت تر شدن انسان نمی شود . 3_ روی خود كار می كنیم .
در این مرحله به این نتیجه می رسیم كه به كار بردن تمام تلاش در زمان حال و
پذیرفتن بی قید و شرط زندگی ،اهمیت بسیار دارد و جهان هستی در قبال این
نگرش ، پاداشهایی فراتر از انتظار به ما می دهد . در این مرحله می آموزیم كه
برای موفقیت ، باید توازنی میان كار سخت و زمانبندی صحیح ایجاد نماییم ،
یاد می گیریم كه به جز درماندگی و نومیدی ، راههای دیگری هم وجود دارد .
با رسیدن به توازن و آرامش ذهنی بیشتر ، نوعی حس مبارزه طلبی را جایگزین
تقلا و كشمكش دائمی و بی ثمر زندگی می كنیم .
هیچوقت ! اما ما می توانیم یاد بگیریم كه با زندگی بهتر كنار بیاییم . از همان
لحظه ای كه قرارداد زندگی در سیاره زمین را امضا می كنیم مكلف به گذراندن
مدرسه زندگی می شویم و تا وقتی كه نفس می كشیم كلاسهای این مدرسه دایر
و پابرجاست . ما همیشه فكر می كنیم كه پس از پشت سر گذاشتن دوره فعلی
زندگی مان ( پیش دبستانی ، مدرسه ، بلوغ و ...) زندگی آسان تری را شاهد خواهیم
بود . چنین نیست . هیچكس به ما هشدار نداده است ! تعجبی ندارد كه احساس
ناكامی و درماندگی می كنیم . ما از راه دور به زندگی دیگران نگاه می كنیم و به
نظرمان می رسد كه آنها بر جاده ایی هموار گام برمی دارند در حالیكه همان آدمها
هم درگیر مشكلات خاص خودشان هستند ....
تنها راه غلبه بر ترس ، روبه رو شدن با آن است .
می شویم كه از رویایی با َآنها وحشت داریم . بنابراین اگر از تنهایی بترسید تنهایی
را برای خود به ارمغان می آورید اگر از بدهكار بودن بترسید به احتمال زیاد با تمام
زیر و بم آن آشنا خواهید شد و اگر از دستپاچگی و پریشان حالی واهمه داشته باشید
همان را تجربه خواهید كرد . این روش زندگی برای تشویق ما انسانهابه رشد كردن است .
چرا اكثریت ما انسانها تا زمانی كه زور بالای سرمان نباشد چیزی را یاد نمی گیریم ؟
بخاطر آنكه تغییری در رفتار خود نمی دهیم . به عنوان مثال مسئله تندرستی را در
نظر بگیرید . ما از چه موقع رژیم غذایی خود راتغییر می دهیم و ورزش را آغاز
می كنیم ؟ از وقتی كه دكتر می گوید : اگر روش زندگی ات را عوض نكنی خودت
را به كشتن می دهی و آن وقت است كه ناگهان به خود می آییم . معمولا كی
دست به دعا و نیایش برمی داریم ؟ وقتی زندگی مان پاشیده و مختل شده باشد.
ما بزرگ ترین درسها را در زمان سختیها می آموزیم . شما مهم ترین تصمیمات
زندگی خود را در چه زمانی اتخاذ كرده اید؟پس از مصیبتها وشكستها و ضربه خوردنها ،
در آن زمانی كه به زانو در آمده بودید .در این زمانها به خود می گوییم : دیگر از
ورشكستگی و ناكامی و برزخ خسته شده ام . می خواهم یك كاری انجام دهم .
ما پیروزیهایمان را جشن می گیریم ولی چیز زیادی از آنها نمی آموزیم در حالیكه
شكستها در عین دردناكی شان آموزنده اند . اگر به گذشته نگاه كنید متوجه
می شوید كه مصیبتها و دشواریها ، در حقیقت نقاط عطف زندگی تان بوده اند .
انسانهای كار آمد به دنبال مشكلات نمی گردند اما اگر با آنها مواجه شوند از
خود می پرسند : برای تغییر عمل و تفكرم به چه چیزی نیاز دارم ؟ چطور می توانم
بهتر از اكنونم باشم ؟ اما بازندگان تمام علایم هشدار دهنده را نادیده می گیرند
و وقتی سقف خانه پایین آمد می پرسند : چرا تمام بلاها بر سر من نازل می شود
انسان موجودی عادت پیشه است و تا زمانی كه اجباری برای تغییر كردن نبیند بر
روال همیشگی خود به پیش می رود . جهان همیشه با اشاره ایی خفیف به ما
نهیب می زند و هنگامی كه بی اعتنایی ما را می بیند با پتك بر سرمان می كوبد .
بیشترین دردها مربوط به زمانی است كه در مقابل رشد ، مقاومت میكنیم .
بعضی چیزها ورای درك و فهم ما هستند . وقتی كه نوزادی با ایدز بدنیا می آید .
وقتی كه یك مادر جوان در جریان سرقت مسلحانه به قتل میرسد ، وقتی كه سیل
دهكده ایی را با خود می برد ما می مانیم و پرسشی كه برای آن گویی هیچ پاسخی
وجود ندارد : چرا ؟ اما در سطح زندگی روزمره ، همیشه می توانیم سرنخ هایی
بدست آوریم . آیا توجه كرده اید كه بعضی از حوادث خاص ، فقط برای بعضی
از افراد خاص اتفاق می افتد ؟ و بعضی از حوادث خاص هم برای بعضی از افراد
خاص اتفاق نمی افتد . هر كسی درس مخصوص به خود را می گیرد . ما میتوانیم
به سه طریق واكنش نشان دهیم : ۱_ زندگی من مجموعه ایی است از درسهایی
كه به آنها نیاز دارم ، درسهایی كه با نظم و ترتیب تمام درزندگی ام روی میدهند .
( این سالمترین برخورد است و حداكثرآرامش ذهن را تصمین می كند . )۲_ زندگی
یك مسابقه بخت آزمایی است ، اما من از هر اتفاقی كه روی دهد نهایت استفاده
را میبرم . ( این دومین انتخاب خوب است و كیفیت متوسطی به زندگی می بخشد . )
3_ چرا همیشه همه بلاها سر من نازل می شود ؟ ( این طرز برخورد ، نهایت
ناكامی و بدبختی را تضمین می كند . ) ما در تمام طول زندگی مرتبا با درسهای
تازه مواجه هستیم . و تا زمانی كه درسی را یاد نگیریم مجبور به گذراندن دوباره
آن هستیم .مهم نیست كه آن را بپسندید یا از آن متنفر باشید ، در هر حال این
واقعیت زندگی است . واقعیتی كه اتفاق افتاده است . اگر هفت روز هفته
احساس بیچارگی می كنید احتمالا در درسی مردود شده اید . اگرمرتبا شغل و
پول و دوستان خود را از دست می دهید این نشانه آن است كه به درسهای
زندگی توجهی نكرده اید .بدترین چیزی كه میتوانیم بگوییم این است كه : نه
، این منصفانه نیست !

