هر امر قابل تصوری را که به زندگی شما وارد می شود خودتان به فضای زندگی خویش جذبش می کنید . آن ها به واسطه تصاویر و پندارهایی که در ذهن خود نگه می دارید به سوی شما جلب می گردند . آن چه می آید همانی است که شما به آن فکر می کنید . شما مدام در حال جذب هر چیزی هستید که فکر مرتبط با آن در ذهن تان جریان دارد . شما قوی ترین مغناطیس در تمام کائنات هستید . شما در درون خود چنان قدرت جذب کننده ای دارید که هر نیروی دیگری در جهان در مقابل آن ناتوان به نظر می رسد و این قدرت جذب ژرف و بی کران از طریق افکارتان به بیرون ساطع می شود .در قدم اول قانون جذب می گوید که هر چیز ، هم جنس خود را جذب می کند . ولی نکته قابل توجه آن است که بدانیم به واقع داریم در سطح اندیشه ها گفت و گو می کنیم .پس به این ترتیب زمانی که به موضوع بخصوصی فکر می کنید ، شما نیز در حال کشانیدن هم جنس آن افکار به سوی خود می باشید . آیا هرگز اتفاق افتاده که شروع به فکر کردن درباره موضوعی کنید که چندان باعث خوشحالی شما نبوده است ، و با ادامه افکار متوجه شوید که آن موضوع بدتر و ناراحت کننده تر به نظر می رسد ؟ این بدان خاطر است که وقتی به یک فکر تداوم دار می اندیشید ، قانون جذب بلافاصله افکار بیشتری از همان جنس را به سوی ذهن شما می کشاند . در مدت کوتاهی ، آن قدر اندیشه های ناشاد از جنس همان فکر اولیه به سمت شما سرازیر می شود که به نظر می رسد اوضاع در حال بد و بدتر شدن باشد . هر چه بیشتر درباره آن فکر کنید ، بیشتر ناراحت و آشفته می شوید . عکس این اتفاق هم صادق است . ممکن است وقتی به یک موسیقی خاص گوش می دهید ، پدیده جذب افکار هم جنس را در این حالت نیز تجربه کرده و سپس دریافته باشید که نمی توانید آن را از ذهن خود خارج نمایید . نوای موسیقی بارها و بارها در مغز شما می نوازد و تکرار می شود . گرچه گاهی امکان دارد آن را درک نکنید ولی وقتی به آن گوش می دهید ، تمام توجه شما به سویش معطوف و افکارتان بر آن متمرکز می گردد . در این صورت ، با قدرت تمام افکاری از جنس آن موسیقی را به خود جذب می کنید . قانون جذب به کار می افتد و افکار بیشتر و بیشتری در جهت همان موسیقی را به ذهن شما منتقل می سازد .وظیفه ما به عنوان یک انسان این است که در ذهن خود مصرانه به افکار مربوط به آن چه می خواهیم بپردازیم و آن را کاملاً در ذهن خود روشن و شفاف سازیم . این نقطه سرآغاز بیداری یکی از بزرگترین قوانین جهان هستی یعنی قانون جذب است . نتیجه آن که شما به آن چه بیشتر بدان می اندیشید تبدیل می شوید و بیشتر و بیشتر نیز آن را جذب می کنید .زندگی اکنون شما انعکاسی از افکار گذشته شماست . این افکار می توانند دربرگیرنده مهم ترین تا کم اهمیت ترین اموری باشند که در ذهن داشته اید . با توجه به این که می دانیم آن چه را که بیشتر بدان می اندیشید به سمت خود می کشانید ، درک این مسئله که تا کنون در مورد جنبه های مختلف زندگی تان چه اندیشه هایی بر ذهن شما غلبه داشته اند آسان می گردد ، زیرا این زندگی ای است که تجربه کرده اید . ولی می توان گفت تنها تا امروز چنین بوده است . شما اکنون در حال آموختن راز هستید و با این آگاهی می توانید همه چیز را متحول کنید . هنگامی که این فرآیند در ذهن شما جا بیفتد ، در عمل می توانید به عنوان ابزاری کارآمد از آن استفاده کنید . چنان چه بتوانید به فکر کردن درباره خواسته خود ادامه دهید و آن را به صورت اندیشه ای غالب در ذهن خویش درآورید ، بدون تردید آن را به درون زندگی واقعی خود راه داده اید . به عبارت دیگر افکار به واقعیت بدل می شوند .
بیشتر مردم زندگی را پیکار می انگارند . اما زندگی پیکار نیست ، بازی است . هر چند بدون آگاهی از قانون معنویت نمی توان در این بازی برنده شد و پیروز بود . هر آنچه آدمی بکارد همان را درو خواهد کرد . یعنی هر آنچه از آدمی در سخن یا عمل آشکار شود یا بروز کند به خود او باز خواهد گشت و هر چه بدهد باز خواهد گرفت . اگر نفرت بورزد ، نفرت به او باز خواهد گشت . اگر عشق ببخشد ، عشق خواهد ستاند . اگر انتقاد کند ، از او انتقاد خواهد شد . اگر دروغ بگوید به او دروغ خواهند گفت . اگر تقلب کند به او حقه خواهند زد . همچنین به ما آموخته اند که قوه تخیل در بازی زندگی نقشی عمده دارد . دل یا خیال خود را به تمامی نگاه دار . زیرا سرچشمه حیات از آن است .هر آنچه آدمی در خیال خود تصویر کند دیر یا زود در زندگیش نمایان می شود . برای پیروزی در بازی زندگی باید نیروی خیالمان را آموزش دهیم . کسی که به قوه تخیل خود آموخته باشد که تنها نیکی را تصویر کند و ببیند ، خواهد توانست به همه مرادهای بحق دلش – خواه سلامت و خواه ثروت و خواه محبت و خواه دوستی و خواه بیان کامل نفس ، و یا هر آرمان بزرگ دیگر برسد . تخیل را قیچی ذهن خوانده اند . این قیچی شبانه روز در حال بریدن تصاویر است . آدمی در ذهن خود تصاویری می بیند و دیریا زود در دنیای بیرون با آفریده های ذهنش رویارو می شود . برای آموزش موفقیت آمیز نیروی خیال باید کار ذهن را شناخت . یونانیان قدیم می گفتند : خود را بشناس .
ذهن سه بخش است : نیمه هوشیار ، هوشیار،و هوشیاری برتر. ذهن نیمه هوشیار ، چون بخار یا برق قدرت مطلق است و بدون مسیر و جهت . هر فرمانی به آن بدهند همان را انجام می دهد ، و توان فهم و استنباط ندارد .هر آنچه آدمی عمیقاً احساس یا به روشنی مجسم کند بر ذهن نیمه هوشیار اثر می گذارد ، و مو به مو در صحنه زندگی ظاهر می شود . ذهن هوشیار را ذهن نفسانی یا فانی خوانده اند . ذهن هوشیار ، ذهن بشری است و زندگی را به همان شکلی که به نظر می رسد می بیند . ذهن هوشیار ، مرگ و بلا و بیماری و فقر و تنگنا را مشاهده می کند و بر ذهن نیمه هوشیار اثر می گذارد . هوشیاری برتر یعنی آن ذهن الهی که درون هر انسانی است ، و قلمرو آرمانهای عالی و عرضه طرح الهی . زیرا هر انسانی صاحب طرحی الهی است که افلاطون آن را الگوی کامل خوانده است .
جایی هست که جز تو هیچ کس نمی تواند آن را پر کند . کاری هست که جز تو هیچ کس قادر به انجامش نیست . این طرح در هوشیاری برتر انسان دارای تصویری است در نهایت کمال که معمولاً به صورت آرمانی دست نیافتنی یا آرزویی چنان رویایی که محال است برآورده شود ، در ذهن هوشیار جلوه می کند . همانا این تقدیر راستین آدمی است که از جانب خرد لایتناهی درون خود او بر او جلوه کرده است .
از سخنان خود عادل شمرده خواهی شد و از سخنهای تو بر تو حکم خواهد شد . چه بسیارند کسانی که با کلام کاهلانه خود به زندگیشان مصیبت فراخوانده اند . مثلا روزی زنی به من رسید و گفت که زندگیش دستخوش فقر و تنگدستی است ؟ وقتی علت را جویا شدم گفت که قبل از ازدواج مخالف ثروت بود و ثروت را مخالف دین می دانست فلذا بعد از ازدواج گفته او به وقوع پیوست . او با کلام خود برای خود فقر را به ارمغان آورده بود . با تصویر نقس تنگدستی و تهدیستی بر ذهن نیمه هوشیار کارش به اینجا رسیده بود . ذهن نیمه هوشیار حس شوخی طلبی ندارد و مردم اغلب با شوخی هایشان تجربه هایی ناخوشایند برای خود می آفرینند .
خوشختانه این قانون در دو جهت کار می کند . یعنی می توان فقر را نیز به ثروت بدل کرد .
بخواهید که به شما داده خواهد شد . بطلبید که خواهید یافت . بکوبید که برای شما باز کرده خواهد شد . خدا همواره آماده است که کوچکترین یا بزرگترین آرزوی انسان را برآورده کند . هر آرزویی خواه به زبان آمده و خواه نهفته در دل – یک استدعا است و چه بسیار همه ما از برآورده شدن ناگهانی آرزویی حیرت کرده ایم . جز تردید و هراس ، هیچ چیزی نمی تواند میان انسان و بزرگترین آرمانها یا مرادهای دلش فاصله ایجاد کند . به محض اینکه آدمی بتواند بی هیچ دلهره ای آرزو کند ، هر آرزویی بی درنگ برآورده خواهد شد .پس باید ایمان را جانشین ترس کنیم . زیرا ترس ، ایمان وارونه است . ترس یعنی ایمان به شر ، به جای ایمان به خیر. هدف بازی زندگی این است که آدمی به روشنی خیر و صلاح خود را ببیند ، و هر چه تصویر شر را از ذهن بزداید . برای رسیدن به این هدف باید با مشاهده خیر ونیکی بر ذهن نیمه هوشیار اثر گذارد . چرا نگرانید ؟ شاید هرگز پیش نیاید !ذهن نیمه هوشیار ، غلام نیک امین انسان است . اما باید دقت کنیم تا دستورهای درست به آن بدهیم . همواره شنونده ای خاموش – ذهن نیمه هوشیار آدمی – درکنار او ایستاده است . هر کلام یا اندیشه ای بر ذهن نیمه هوشیار اثر می گذارد ، و با دقتی حیرت آور به عینیت درمی آید . مرگ و زندگی در قدرت زبان است .
تنها به سه منظور جرات کنید کلامتان را بکار ببرید . برای طلب شفا و برکت و سعادت .
هر آنچه آدمی درباره دیگران بگوید ،درباره او خواهند گفت . و هر آنچه برای دیگران آرزو کند ، همانا برای خود آرزو کرده است . لعن و نفرین به خود دشنام دهنده باز می گردد . اگر انسانی برای کسی بدبختی بخواهد بی تردید بدبختی به سراغ خود او خواهد آمد . اگر بخواهد به کسی کمک کند تا به موفقیت برسد ، همانا راه موفقیت خود را هموار کرده است . انسان آگاه به ماوراالطبیعه می داند که بیماری در ذهن ریشه دارد و برای شفای تن نخست باید روح را شفا داد . روح همان ذهن نیمه هوشیار است که باید از تفکر نادرست رهانیده شود . اصولا هر مرضی حاصل ذهنی ناآرام است . رخساره خبر می دهد از حال درون .
تنها دشمنان انسان در درون خود او هستند . خیر خواهی انسان نیک خواه پیرامونش هاله ای عظیم از حمایت می آفریند . از این رو هر سلاحی که به سوی او نشانه رود ، کارگر نخواهد افتاد . به عبارت بهتر ، محبت و رضامندی ، دشمنان درون او را نابود می کنند . از این رو برون از خویش نیز دشمنی نخواهد داشت . برای کسی که رضامندی مردم را می طلبد بر زمین سلامتی هست .
مردم زیادی هستند که خود دلبستگی چندانی به چیزی ندارند.اما کنجکاوند بدانند که دیگران چه می کنند . معمولاً این گونه افراد دقیقه ایی بدون سرگرمی نمی توانند زندگی کنند و کارهای خودشان چندان شور و نشاطی به آنها نمی بخشد . یک بار زنی به من گفت که عاشق این هستم که از کار مردم سر دربیاورم .دلخوشی زندگیش غیبت و سخن چینی بود . جملاتی که به کارمی برد ، این طور شروع می شد که : راستی به من گفته اند که ... تازگی فهمیده ام که ... یا شنیده ام که ... شاید نیازی نباشدکه بگویم اکنون تاوان کارمایی ( مکافات عمل ) خود را پس می دهد . چون بدبختی بزرگی برایش پیش آمده و همه مردم از جزئیات زندگی خود او باخبر شده اند . غفلت از امور خود ،و کنجکاوی بیهوده در کارهای دیگران ، کاری بسیار خطرناک است . همه ما باید سرمان به کار خودمان باشد و سرگرم کمال خویش . با این حال در کمال مهربانی باید نسبت به حال دیگران علاقمند باشیم . دلسردیهایی را که برایتان پیش می آید به شگفتیهایی شادی بخش بدل کنید تا منتهای استفاده را از آنها کرده باشید . هر چه شکست را به موفقیت و هر چه کدورت را به عفو و بخشایش و هر چه بی عدالتی را به عدالت بدل کنید . آنگاه برای کمال بخشیدن به زندگی خود آنقدر سرگرم خواهید شد که فرصتی برای کنجکاوی یامداخله در کار مردم پیدا نمی کنید .

