1-موقعیت های زندگی خود را ارزیابی کنید:
یکی از راههای جلوگیری از قربانی شدن قبل از این که تصمیم بگیرید درباره آن چه باید کرد ارزیابی شرایطی است که به طور بالقوه می توانند قربانی کننده باشند.
هر گاه تصمیم می گیرید یک ارتباط اجتماعی برقرار کنید، باید چشم هایتان را خوب باز کنید تا مطمئن شوید امکان قربانی شدن تان که می تواند یک قصه غم انگیز برای تان بسازد ، وجود ندارد.ارزیابی شرایط به معنای هوشیار بودن و داشتن نوع جدیدی از ادراک است که طبعا شما را از مورد سوء استفاده قرار گرفتن، حفاظت می کند.ارزیابی به معنای شناخت نیازهای کسانی است که با آنها ارتباط دارید و همچنین آگاهی نسبت به این مسئله است که کدام راه و چه نوع اعمالی برای رسیدن شما به اهدافتان مناسبتر است . یکی از کارهایی که باید انجام دهید ،همراهی با کسانی است که به جایگاه شما احترام می گذارند. قبل از هر گونه صحبت یا نزدیکی و برقراری ارتباط با دیگران که در آن خطر قربانی شدن وجود دارد،می توانید انواع رفتارهایی را که انسانها از طریق آن قربانی می شوند شناسایی و ارزیابی کرده و رفتاری مناسب آن شرایط در پیش بگیرید. برای پرهیز از شرایطی که باعث می شود خودتان را فریب دهید لازم است یک ارزیابی درست و کارآمد داشته باشید.
هرگز نباید تمام هستی خود را در گرو موفقیت یا ناکامی طرح ها و برنامه هایی که دارید ، قرار دهید.تقریبا همیشه اندیشه و گفتارتان است که به شما یاد آوری می کند در حال قربانی شدن هستید یا نه.نمونه هایی از عبارات و سخنانی مطرح می کنم که اگر واقعا تصمیم دارید در شمار قربانیان نباشید،لازم است چه در اندیشه و چه در گفتار از آنها دوری کنید.
1- می دانم می بازم:این نحوه تفکر قطعاً شما را در موضع قربانیان قرار میدهد.اگر تصمیم بگیرید باور کنید در چیزی که شایستگی ان را دارید برنده هستید، دیگر نمی توانید حتی فکر باختن را تحمل کنید.
2- هر زمان که با فلان آدم روبه رو می شوم ، خونم به جوش می آید.:اگر در ضمیر خود منتظر عصبانی شدن باشید آنگاه به ندرت می توانید خود را کنترل کرده و به واقع عصبانی خواهید شد. مسیر تفکر خود را به این صورت اصلاح کنید:اجازه نمی دهم کسی مرا عصبانی و خشمگین کند و خود نیز تصمیم ندارم موجب خشم و آزردگی خویش شوم.
3- این موجود حقیر هرگز شانسی نداشته:شما موجود حقیری نیستید مگر اینکه خودتان به این مسئله اعتقاد داشته باشید. این نوع تفکر نشان می دهد شما خود را مقابل کسی بازنده می بینید که او را در خیال خود بزرگ کرده اید. شما باید در هر مسیری که امید موفقیت دارید، حرکت کنید.
4- به آن نامردها نشان می دهم نباید مرا دست کم بگیرند:شما با چنین تفکری در واقع بازنده هستید.هدف شما نباید اثبات چیزی به کسی باشد بلکه تصمیم تان در اصل باید بستن راه زورگوها و قربانی کننده ها باشد. وقتی هدف شما « نشان دادن به آنها»باشد عملاً کاری کرده اید که بتوانند شما را کنترل کنند.
5- امیدوارم برای این پرسش از من عصبانی نشوند:دل نگرانی از اینکه دیگران را عصبانی کنید، نشان می دهد هنوز هم تحت سلطه و کنترل آنها هستید. وقتی مردم بدانند از خشم آنان می ترسید، از این خشم هر زمان لازم بدانند برای قربانی کردن و آلت دست قرار دادن شما استفاده می کنند.
6- اگر بگویم چه کاری کرده ام شاید فکر کنند من احمق هستم:در این سخن اندیشه دیگری را برتر از اندیشه خودتان می پندارید. زمانی که دیگران بدانند نمی خواهید احمق پنداشته شوید،زمانی که دیگران بدانند نمی خواهید احمق پنداشته شوید ، با همین روش احمق پنداشتن تان تقریباً دائماً شما را قربانی و آلت دست خود قرار خواهند داد.
7- می ترسم آنچه می خواهم بگویم،احساسات شان را جریحه دار کند:اگر دیگران بدانند می توانند از طریق نشان دادن عواطف آسیب دیده ، شما را آلت دست خود قرار دهند،هر گاه از مسیر همیشگی خود خارج شده و یا استقلال نشان دهید این آزردگی را در خود بروز خواهند داد.95% ناراحتی های احساسی از این قبیل بوده و شیوه یی برای آلت دست قرار دادن شماست.اگر شما آنقدر آسیب پذیر باشید که گول این حرفها را بخورید ، مردم پیوسته از روش جریحه دار شدن احساساتشان برای آلت دست قرار دادنتان استفاده می کنند. این سخن مجوزی بر این که عملاً دیگران را نادیده بگیرید نمی باشد.بلکه صرفاً برای درک این نکته است که بدانیم مردم عموماً زمانی که تشخیص دهند عواطف شان دیگر نمی تواند ابزاری برای آلت دست قرار دادن دیگران باشد، دست از آزردگی های احساسی خود برمی دارند.
8- به تنهایی از عهده این کار برنمی آیم:به کسی نیاز دارم که نترسد و به جای من این کار را انجام دهد.واکنش های این چنینی ، چیزی به شما نمی آموزد ، بلکه مانع از آن میشود که ساختار شخصیتی آزاداندیش داشته باشید.درست است که اگر اجازه دهید دیگران به جای شما بجنگند، خود را از درگیری ها دور کرده اید،اما در عوض از این که خودتان باشید بیشتر می ترسید. بعلاوه وقتی آن کسانی که در قربانی کردن افراد مهارت دارند، بفهمند که شما از مواجهه با مشکلاتتان بیم دارید، به سادگی نقش بزرگتر را برایتان ایفا کرده و آن ترسها را پیوسته به شما تحمیل می کنند.
9- این منصفانه نیست ، آنها واقعاً نباید این کار را می کردند:با این تفکر در واقع امور را آنچنان داوری می کنید که دوست دارید باشد نه آنگونه که هست. مردم معمولاً رفتارهای غیر منصفانه دارند، رفتاری که شما دوست نمی دارید و حتی در صورت اعتراض هم نمی توانید آنان را از ادامه این رفتار بازدارید. داوری های خود را نسبت به چگونگی رفتار مردم فراموش کرده و در عوض به خود بگویید: آنان اینگونه رفتار می کنند. و تصمیم من این است که با این رفتار غلط آنها مقابله کنم تا به نتیجه یی که می خواهند نرسند و بار دیگر این کار را تکرار نکنند.
شما با ارزیابی خود و بالا بردن سطح فرهنگتان می توانید:
1-رفتارهای خود و دیگران را به طرز موثری پیش بینی کنید.2-شک و تردیدها را نسبت به خود برطرف نمایید3-طرح های مختلفی را اجرا کنید4-در مسیری که حرکت می کنید عصبانی نشده و بی تحرک و منفعل نیز نشوید5-تا وقتی به آن چیزی که می خواهید نرسیده اید خویشتن دار باشید.
بارها و بارها از من پرسیدن که چرا روانشناسی ؟ چرا تفکر مثبت ؟ چطور شد که شما به روانشناسی علاقمند شدید ؟
ولی واقعا چرا وعلتش.............
اولین بار که اولین کتاب روانشناسی رو خوندم یادمه دانشجو بودم . خوب یادمه که دختر عمه ام در رشته روانشناسی مشغول تحصیل بود و من و او چندین بار با هم در مورد علم روانشناسی و شاخه های آن صحبت هایی کرده بودیم . اولین کتابی که به من معرفی کرد یکی از اساتید دانشگاهشون به اون معرفی کرده بود . و خیلی اصرار داشته که همه دانشجویان هم این کتاب را بخوانند . نام این کتاب آخرین راز شاد زیستن بود . دختر عمه من این کتاب را به من داد و گفت که کتاب خوبیه حتما بخونش . من قبول کردم با اینکه فرصت مطالعه کتاب غیردرسی رو نداشتم ولی گفتم باشه . اولین روزی که این کتاب را باز کردم و خوندم خوب یادمه . کتابی شگفت انگیز بود خیلی علاقمند شدم و اون کتاب روهمون شب تا انتها خوندم . باز دوباره برگشتم به صفحات اول و باز مروری بر آن داشتم. روز اول کلی بهش فکر کردم که اگه واقعا همینطوره پس زندگی اون چیزی نیست که من فکر می کردم . زندگی بسیار زیباترو رویایی تر از اون چیزی هست که من فکر می کنم . سعی کردم دیدم رو به زندگی عوض کنم . پس از همون روز شروع کردم . باورم نمی شد من داشتم به همین سریعی تغییر می کردم . زندگی برام یه رنگ و جلوه دیگه داشت . دیگه اونقدر خسته کنند و سخت نبود . و من از همون روز با مطالعه اولین کتاب روانشناسیم به روانشناسی علاقه مند شدم به طوری که تا کنون کتابهای فراوانی خوندم اون هم از نویسنده های بسیار معروف . البته تمام گفته های کتابها رو در زندگی اجرا می کردم . اگه کتابی بود که نتیجه نمی داد از همون اول کنارش می ذاشتم .
یکی از دلایل دیگه که من به روانشناسی علاقمند شدم حضور برادرم بود اون فردی بسیار موفق و یکی از نخبگان کشور است . با مطالعه این کتابها و مقایسه نوشته های آنها با زندگی برادرم بسیار تعجب کردم چون دقیقا برادرم نوشته های همون کتابها رو انجام می داد و دیدش همونطور بود .
من بارها و بارها با او صحبت کردم در مورد همه چیز. دیدم واقعا اون زندگی رو طور دیگه می بینه . اینجاست که متوجه شدم افراد موفق روانشناسی متفاوت با دیگران دارن . همیشه اون می گفت هیچ وقت نگو نمی شه یا نمی توانم چون برای انسان چیزی به نام ناممکن وجود ندارد و شما به هر چی که فکر کنی می رسی حتی اگه اون به نظر غیرممکن باشه .
پس منم شروع کردم .مطالعات فراوان از کتابهای دینی گرفته تا کتابهای روانشناسی .
من با مطالعه کتابها به این نتیجه رسیدم که: زندگی هدیه پروردگار است و متوجه شدم که زندگی یک بازی است اگر خوب بازی کنی حتما می بری . مشکلات زندگی در حکم کلاس درس هستند و بنابر علتی بوجود می آیند . و تا ما این درس رو از اونها نیاموزیم از زندگیمون خارج نمی شوند. آموختم که ایمان به خداوند و قدرت شگفت انگیز ذهن و کلام برترین نیرویی است که ما انسانها داریم و با این سه می توانیم به تمام اهداف و آرزوهای خود دست یابیم . و در انتهای تمام کتابهای به خدا رسیدم . باورم نمی شد که اینقدر واضح و روشن خداوند و حضور او را در تمام لحظات زندگی احساس کنم.
صبورانه در انتظار خداوند می مانم و به او توکل می کنم. از بدکاران نمی رنجم و کینه به دل نمی گیرم ( چون هر انسانی حلقه ای است طلایی در زنجیر خیرو صلاحم).
هم اکنون ایمان دلاورانه ام را در سه راه به کار می گیرم: در پندار و گفتار و کردار!
« آدمی باید هنر اندیشه را بیافریند. استاد تفکر هنرمندی است که با دقتی هر چه تمامتر،تنها طرحهای الهی را بر بوم ذهن خود نقش می کند. و این تصاویر را با ضربه های ماهرانه قدرت و تصمیم می کشد. با ایمان کامل به اینکه هیچ قدرتی وجود ندارد تا بتواند به کمال آنها آسیبی برساند. و با این اعتقاد راسخ که این نقشها آن آرمان اعلی را در زندگیش متجلی خواهند ساخت.
همه قدرتها ( از طریق درست اندیشیدن) به آدمی داده شده تا آسمان را به زمین بیاورد. و این است هدف « بازی زندگی». و قواعد ساده این بازی عبارتند از: ایمان بی باکانه و عدم مقاومت و محبت.
باشد تا شما از هر آنچه که روزگارانی او را در بند نگاه داشته،و میان او و حق او ایستاده رهیده باشد. و حقی را شناخته باشد که او را آزاد خواهد کرد. آزاد تا تقدیر خود را به انجام برساند. و طرح الهی زندگیش- خواه سلامت و خواه ثروت و خواه محبت و خواه بیان کامل نفس – را متجلی سازد. باشد تا با نوسازی ذهنتان تحول یابید.»
راستش مرضیه جان منو به یه بازی دعوت کرده . منم بخاطر دوست عزیزم که امیدوارم همیشه موفق و شاد و سالم باشه در این بازی شرکت می کنم.
موضوع اینه که اگه نامرئی بودید دوست داشتید چه کار کنید؟
سوال عجیبیه ولی واقعا اگه نامرئی بودید دوست داشتید چه کار کنید؟
من اگه نامرئی بودم می رفتم پیش یکی از دوستانم بسیار گلم به نام M و هر کمکی که از من برمی اومد براش انجام می دادم . در تمام شرایط سخت زندگیم ایشون راهنما و بهترین مشوق من بودند . من از ایشون درس انسانیت ، صداقت، مهربانی و هزاران درس دیگه آموختم. امیدوارم هر جا که هست همیشه شاد و سالم باشه . هر چند که می دونم هر چی هم من بهش کمک کنم هیچ وقت گوشه ایی از محبت های اونو جبران نمی کنم.
شما چی؟ اگه نامرئی بودید دوست داشتید چه کاری انجام بدید؟
در کودکی اغلب به دلیل موقعیتی که در خانواده دارید به سادگی قربانی می شوید. سرنخ های زندگی تان پیوسته توسط دیگران کشیده شده و وقتی در خلوت از این جریانات شکایت کرده و گله مند می شوید، خودتان هم می دانید که از عهده مراقبت ازخود برنمی آیید. و چاره یی جز این ندارید که در مسیری گام بردارید که بزرگترها برای تان تعیین کرده اند.فقط کافی است به مدت 20 دقیقه از خانه دور باشید تا بفهمید هنگام تنهایی و بدون کمک دیگران تا چه حد ناتوانید. بنابراین با این شیوه زندگی کنار آمده و یاد می گیرید واقعیت وجودی خود را قبول کنید. و پس از مدتی فرمانها و اوامر دیگران به شما برایتان تبدیل به امری عادی می شود . تا جایی که دیگر قادر نیستید به هیچ کدام از رویاهای خود جامه عمل بپوشانید. و در حالی که می کوشید استقلال خود را حفظ کنید ، اغلب به دیگران اجازه می دهید به جای شما فکر کرده و مسیر زندگیتان را تعیین کنند .اما در سنین بزرگسالی نیز برخی عادات دوران کودکی خود را آن چنان حفظ می کنید که عامل به وجود آمدن برخی نتایج عملی می شود ، نتایجی که از شما یک قربانی تمام عیار می سازد.
برای رهایی از دام قربانی شدن ، باید قبل از هر چیز عادات جدیدی پیدا کنید . عادتهای سالم نیز درست مثل عادات ناسالم به دست می آیند، یعنی از طریق تمرین و ممارست ، البته پس از این که آنها را فرا گرفته و فهمیدید که چه چیزی را باید تمرین کنید. زمانی که متوجه شدید دیگر مجبور نیستید روشهای گذشته تان را ادامه دهید، دست کم فرا گرفته اید نباید در مورد هر اتفاق زندگی عصبانی،متشنج و یا مضطرب شوید. با انتخاب روش خشمگین نشدن و عصبانی نشدن یکی از عادتهای اصلی که ما را به سوی قربانی شدن می کشاند از بین برده ایم .
برای مقابله با این دامها که توسط دیگران پهن شده و در بسیاری مواقع تصمیمات شما بدون هیچ ضرورتی در همین دامها بی اثر می شود چهار برنامه پیش روی شما گذاشته ایم:
1- یاد بگیرید چه گونه موقعیت های زندگی خود را ارزیابی کنید .
2- دیدگاهها و انتظاراتی مخالف قربانی شدن را با قدرت در خود پرورش دهید.
3- مهمترین عوامل قربانی ساز در زندگی و فرهنگتان را شناسایی کنید.
4- همواره اصولی را راهنمای خود قرار دهید که به شما بیاموزد فلسفه اصلی زندگی بر پایه این نگرش تغییر ناپذیر است که شما هرگز نباید قربانی شوید.
یک فیلسوف قدیمی به نام اپیکتتوس می نویسد : « هر آن کس که بر خویشتن خویش مسلط نباشد، آزاد نیست.»
بنا بر تعریف این فیلسوف اگر ارباب خود نباشی ، آزاد نیستی. لازم نیست حتما فردی فوق العاده قدرتمند و اثرگذار بر دیگران باشید تا آزاد به شمار آیید. همچنین نیازی نیست برای این که سروری خود را ثابت نمایید باعث رعب و وحشت دیگران شده و گردن کلفتی کنید تا دیگران تسلیم شما باشند. آزادترین مردمان کسانی هستند که در درون خود احساس آرامش می کنند . از این که بازیچه هوس های دیگران شده و هر لحظه به سمت و سویی کشیده شوند اجتناب می ورزند، افراد آزاد به شیوه یی کارآمد زندگی خود را اداره می کنند . این مردمان از آزادی خود در نقشی که باید به عنوان پدر یا مادر، کارمند ، و ... ایفا کنند لذت می برند، زیرا هر هوایی که دوست داشته باشند تنفس می کنند، بی آنکه دغدغه این را داشته باشند که دیگران در مورد شیوه انتخاب آنان چه فکری می کنند.اینها مردمی مسئول و متعهدند ، اما اسیر تعبیر و تفسیری نمی شوند که باید برای به دست آوردنش پافشاری کنید .
« هیچ کس جز خودت نمی تواند برای تو آرامش به ارمغان آورد.» « امرسون»
تمام مطالبی که در خصوص آزادی بیان شد به این معنا نیست که خود را از دیگران جدا کرده و منزوی شوید بلکه برعکس ، غالب افرادی که دوست ندارند قربانی باشند،از معاشرت با دیگران ، در جمع آنان بودن و زندگی کردن با دیگران لذت برده و از حضور آنها احساس امنیت بیشتری می کنند، زیرا اجازه نمی دهند زندگی شان آلت دست دیگران قرار گیرد اینان نیازی ندارند تا سرسختانه در برابر دیگران موضع بگیرند چرا که یاد گرفته اند احساس درونی خود را این گونه تعریف کنند:
این زندگی من است ، آن را خودم به تنهایی تجربه می کنم و فرصت من برای زندگی در این کره خاکی بسیار محدود است . نمی توانم متعلق به کسی باشم و مطابق میل او رفتار کنم.باید آماده مقابله باهر چیزی باشم که حق مرا ضایع کند و تو اگر مرا دوست می داری باید برای آنچه که هستم مرا بپذیری ، نه برای آنچه میخواهی باشم.
تجربه نشان داده در حالی که زشتی ها، نوع بشر را رنج می دهند، او به جای اینکه آن زشتی ها را که به آنها خو کرده کنار بگذارد ، تسلیم آنها می شود .
اعلامیه حقوق بشر
قربانی کیست ؟ آیا تا کنون این سوال را از خود پرسیده اید؟؟؟؟
زمانی که درمی یابید مهار زندگی از دستتان خارج شده یک قربانی هستید.اکر خودتان سرنخ ها را در دست نگیرید، آن وقت افراد یا عوامل دیگری این کار را برای شما انجام می دهند.وقتی عده ایی می کوشند تا شما را آلت دست قرار داده رفتارتان را مهار کرده و در اختیار خود گیرند،بیشتر از آنکه در فکر یادآوری روشهای مقابله با مشکل خود باشید، خود را درگیر افکار مقابله با قربانی شدن می کنید.اگر شما از جمله افرادی هستید که بر خلاف خواسته خود یا قضاوتهایی که از امور دارید عمل می کنید جزو قربانیان هستید.
قربانیان کسانی هستند که زندگی خویش را بر طبق دستورات دیگران اداره می کنند، آنهاکارهایی را انجام می دهند که دوست ندارند و یا فداکاری های شخصی بی موردی از خود نشان می دهند که دوست ندارند و یا فداکاری های شخصی بی موردی از خود نشان می دهند که در نهایت خشم درونی شان را برمی انگیزد.
قربانیان تقریباً همیشه از موضع ضعف عمل می کنند. آنان اجازه می دهند تحت سلطه قرار گرفته و به هر سو کشانده شوند، چرا که احساس می کنند به اندازه کافی باهوش و قوی نیستند تا مسئولیت امور زندگی خود را ، خود در دست گیرند و به همین دلیل به جای آنکه تن به خطر داده و ابراز وجود کنند سرنوشت زندگی خود را به دست فردی که فکر می کنند از آنها باهوشتر و قوی تر است می سپارند.
شما وقتی برای خود زندگی نمی کنید یک قربانی هستید.
اما نگران نباشید. امکان گریختن از تله هایی که در زندگی بر سر راه مان قرار دارد و ما را تبدیل به یک قربانی می کند به راحتی وجود دارد.
و اکنون این سوال پیش می آید که یک شخص چگونه می تواند قربانی نباشد؟
ادامه دارد.............

