وقتی مردم می گویند که به یک چیز اعتقاد دارند ، اما کار دیگری را انجام می دهند،ارزش های موقعیتی را آشکار می سازند. می گویند که به گفتن حقیقت ایمان دارند، اما بعد به راحتی دروغ می گویند ، یا از دروغ فرد دیگری چشم پوشی می کنند. یک شخص با کاری که انجام می دهد شناخته می شود نه با چیزی که می گوید.
برخی افراد به وسیله عواطف خود گیج می شوند. معتقدند که نیت هایشان پاک است و اعمال آنها مهم نیست . احساس می کنند هر چیزی که بخواهند یا امیدوار باشند ، واقعاً همان طور انجام می شود . اما آن فقط چیزی است که وقتی مجبور می شوید انتخاب کنید انجام می دهید، مخصوصاً وقتی که تحت فشارید،و این به شما می گوید که واقعاً در درون چه هستید.
برای موفقیت و خوشبختی لازم است که در زندگی و کارتان با هر کسی که می شناسید و با آن در ارتباطید به طور بی نقص و عیب صادق باشید . هر گاه شهرت یک فرد با شخصیت و با کمال را توسعه دهید،سریعتر از هر چیز دیگری حمایت دیگران را به دست خواهید آورد. در آن وقت ، اگر شهرت فردی را که دیگران نمی توانند به آن اعتماد و اطمینان کنند را به دست آورید، شهرت شما سریعتر آسیب خواهد دید و کارتان سریعتر متزلزل خواهد شد .
با سلام به همه دوستان . کتابی به تازگی مشغول مطالعه اش هستم به نام سوپ جوجه برای تقویت روح زنان . کتابی است فوق العاده زیبا که شامل ۹۲ داستان کوتاه است . تمام داستانهای این کتاب واقعی است . تصمیم گرفتم برای تنوع هم که شده یه کم نوشته هامو متنوعتر کنم و در وبم از داستانهای کوتاه نیز استفاده کنم . امیدوارم لذت ببرید و نکات اخلاقی این داستان را به ذهن بسپارید . باشد که راهگشای شما در زندگی باشد.
حرفهایی از ته دل:
تلخ ترین و غم انگیزترین اشک هایی که بر سر مزارها ریخته می شود ، به خاطر حرفهای ناگفته و کارهای انجام نشده است. هرییت بیچراستوو
بیشتر مردم دوست دارند که آن سه کلمه کوتاه (تو را دوست دارم)را بشنوند. البته گاهی آن را درست به موقع می شنوند . بتی را برای اولین بار روزی ملاقات کردم که او را به بخشی که در آنجا داوطلبانه کار می کردم آوردند. وقتی که او را از اتاق جراحی به بخش منتقل کردند همسرش بیل در حالی که خیلی عصبانی بود در گوشه ایی ایستاده بود. اگر چه بتی مراحل پایانی مبارزه با بیماری سرطان را سپری می کرد، اما بشاش و امیدوار بود. بعد از این که بتی را روی تخت گذاشتیم ، بر روی تمامی لوازمی که برای بتی تدارک دیده شده بود نامش را نوشتم و پرسیدم که آیا به چیزی احتیاج دارد یا خیر؟ گفت : بله. لطف می کنید و طرز روشن کردن تلویزیون را به من یاد بدهید؟ من از سریال های تلویزیونی خیلی خوشم می آید . اما نمی خواهم در مورد حوادث سریال زیاد کنجکاوی کنم . بتی یک زن احساساتی بود و به سریال های تلویزیونی ، رمانهای احساسی و فیلم های عاشقانه علاقه ی زیادی داشت، پس از آشنایی من و بتی و پس از اعتمادی که نسبت به من پیدا کرده بود محرمانه به من گفت که سی و دو سال زندگی با مردی که همیشه به من می گوید :« یک زن احمق » ناکامی بزرگی است. گفت: بله ، من می دانم که بیل مرا دوست دارد، اما او آدمی نیست که احساسش را به زبان بیاورد، یا برایم کارت بفرستد.آهی کشید و از پنجره به درخت های حیاط بیمارستان خیره شد.حاضرم همه چیزم را بدهم تا به من بگوید که دوستت دارم ولی این در طبیعت او نیست.
بیل هر روز از بتی عیادت می کرد . اوایل کنار تخت بتی می نشست و سریالهای تلویزیونی را تماشا می کرد بعدها، وقتی که بتی می خوابید بیل شروع می کرد به قدم زدن داخل سالن. و زمانی که بتی از تب شدید می سوخت و تلویزیون هم برای لحظه ای او را آرام نمی کرد ، فرصتی بود تا اوقات بیکاری را در کنار بیل باشم. بیل در مورد شغل اش که نجاری بود صحبت می کرد و این که چقدر دوست دارد به ماهیگیری برود. بیل و بتی بچه ای نداشتند اما از سفرهایی که با هم می رفتند لذت می بردند. تا این که بتی بیمار شد. بیل نمی توانست احساس خود را درباره این که همسرش با مرگ دست و پنجه نرم می کند را بیان کند. یک روز در کافه تریا که داشتیم قهوه می خوردیم ، موضوع زن ها را پیش کشیدم و این که چقدر ما زنها در زندگی به مهر و محبت و عاطفه نیاز داریم. چقدر ما زنها دوست داریم که نامه های عاشقانه از طرف همسرمان دریافت کنیم. از او پرسیدم(با این که جوابش را می دانستم)، آیا تا به حال به بتی گفته ایی که دوستش داری؟ اما بیل طوری به من نگاه می کرد که انگار دیوانه بودم. گفت:من مجبور نیستم . خودش می داند که دوستش دارم. گفتم مطمئنم که می داند . اما بیل او دوست دارد که آن را از زبان تو بشنود.لطفاً در مورد آن فکر کن. با هم به اتاق بتی برگشتیم. بیل به طرف بتی رفت و من هم برای دیدن مریضهای دیگر رفتم. بعداً دیدم در حالی که بتی خواب بود بیل کنار تخت او نشسته و دستش را در دست گرفته بود. آن روز 12 فوریه بود. دو روز بعد موقع ظهر به بخش رفتم. بیل را دیدم که در سالن ایستاده و در حالی که سرش را پایین انداخته بود به دیوار تکیه داده بود. قبلاً از پرستار شنیده بودم که بتی ساعت 11 قبل از ظهر فوت کرده است. وقتی بیل مرا دید به طرفم آمد. صورتش از اشک خیس شده بود و می لرزید . به دیوار تکیه زد و نفس عمیقی کشید و گفت:میخواستم چیزی برایتان بگویم. باید به شما می گفتم از این که احساسم را به او گفتم چقدر خوشحالم .سپس لحظه ایی سکوت کرد و ادامه داد : من در مورد آنچه که شما گفتید زیاد فکر کردم و امروز صبح گفتم که چقدر دوستش داشتم او را خیلی دوست داشتم که باهاش ازدواج کردم. شما باید لبخند را بر روی چهره اش دیده باشید. به اتاق رفتم تا با بتی خداحافظی کنم. آنجا ،روی میز کنار تخت یک کارت ولنتین بزرگ از طرف بیل بود . می دانید که ، یک نوع عاشقانه می گوید:
به همسر عزیزم-... دوستت دارم.
۲- برای کار خود ارزش قائل شوید.داستانی درباره سه آجرچین که هر یک نگرشی متفاوت نسبت به کار خود دارند ، نقل می کنم: وقتی از هر یک از آجرچین ها می پرسند؟ چکار می کنی؟ آجرچین اول جواب می دهد : آجر می چینم. دومی جواب می دهد: ساعتی سه دلار و سی سنت کار می کنم و سومی می گوید: من ؟ چطور مگه؟دارم بزرگترین کلیسای دنیا را می سازم.آجرچینی که خودش را سازنده یک کلیسای بزرگ می داند، آجرچین نمی ماند. و قطعاً در کارش پیشرفت می کند او در هر حال ، یا به جلو پیشرفت می کند یا به بالا اوج می گیرد. چرا که قانون تفکر چنین حکم می راند. آجرچین سوم با اندیشه بلندش، خود را در خط فکری خاصی می اندازد که او را به سمت خودسازی در کار سوق می دهد.
دید شخص نسبت به کارش نشان می دهد که او چگونه فردی است و توانایی اش در قبول مسئولیتهای بزرگتر در چه حدی است.طرز فکری که نسبت به کار خود دارید ، همانند ظاهرتان ، مسائلی را در مورد شما برای مدیران ، همکاران ، و زیر دستانتان روشن می کند . در حقیقت ، برای هرکسی که با او تماس دارید. برای لحظه ایی خودتان را جای رئیس یا سرپرستی بگذارید و از خود بپرسید که چه کسی را برای ترفیع یا اضافه حقوق پیشنهاد می کنید :
– منشی ای که در غیاب رئیس خود ، وقتش را با خواندن مجله ها می گذراند ، یا منشی ای که از همین فرصت برای سرو سامان دادن به کارهای رئیسش استفاده می کند؟
-کارمندی که می گوید: خوب همیشه می توانم کارم را عوض کنم ، اگر از کارم راضی نیستند ، می روم جای دیگر. یا کارمندی که انتقاد را سازنده می بیند و صمیمانه تلاش می کند کیفیت کارش را بهبود ببخشد.
– فروشنده ای که به مشتری می گوید: من فقط کارهایی که آنها از من می خواهند انجام می دهم ، آنها گفتند بیایم بیرون ببینم شما چه لازم دارید و یا فروشنده ای که می گوید : آقای ب من برای کمک به شما اینجا هستم؟
– مباشری که به یک کارگر می گوید : راستش را بخواهی ، کارم را خیلی دوست ندارم . آدمهایی که آن بالا نشسته اند ، اعصابم را خرد کرده اند . بیشتر اوقات نمی فهمم دارند راجع به چه چیزی حرف می زنند ، یا سرپرستی که می گوید : هیچ کاری بدون دردسر نیست . ولی بگذار خیالت را راحت کنم ، آدمهایی که در دفتر نشسته اند ، مسائل را درک می کنند و در مورد ما صحیح عمل می کنند ؟
معلوم است که چرا بسیاری از افراد همه عمر از حد معینی فراتر نمی روند . طرز تفکرشان آنها را آنجا نگه داشته است.
به یاد داشته باشید ، مدیران اجرایی برای آنکه بفهمند کارمندی در مراحل بعد چگونه از عهده کار برخواهد آمد ؟ نخست این سوال را پاسخ می دهند : در کار فعلی اش چگونه انجام وظیفه می کند؟
شخصی که فکر می کند کارش دارای اهمیت است ، اشارات ذهنی خاصی را در مورد انجام هر چه بهتر کارش دریافت می کند ، و کار بهتر یعنی :
ترفیعهای بیشتر ، پول بیشتر ، تشخیص بیشتر و خوشحالی بیشتر.یک خصوصیت افراد موفق شور و شوق است .با اشتیاق به مسائل بیاندیشید تا شور و شوق در شما به وجود آید.برای آنکه کارتان از کیفیت بسیار مطلوبی برخوردار باشد ، کاری که می خواهید انجام دهید دوست داشته باشید.به این ترتیب آنچه باعث دلگرمی شما شده است به دیگران نیز منتقل میشود و کار شما درجه یک خواهد شد.
یه تجربه جالب از یکی از اقوام دارم گفتم اینجا هم بنویسم تجربه بسیار زیبایی در مورد تجسم خلاق هستش در ضمن خیلی زود در اولین فرصت ادامه مطلب قبل را می نویسم:
خاله من سالهاست که در زمینه روانشناسی مطالعه داره و همیشه و هر دقیقه روی ذهنش کار کرده چه 20 سال پیش که مجرد بوده چه الان. برام خیلی جالبه که ایشون سالها پیش با موضوعات روانشناسی آشنا بوده. ایشون شخصیت فوق العاده جالب و جذابی داره بطوری که هر کسی باهاش آشنا می شه سریع باهاش صمیمی می شه. یکی از دلایلی که من هم روانشناسی رو برای مطالعه و تحقیق انتخاب کردم ایشون بود . چون از زمانی که 10 سال داشتم در مورد مسائل زیادی باهام صحبت می کرد . و از اون جایی که تفاوت سنی 11 سال رو با هم داریم با هم خیلی صمیمی هستیم.
و اما تجربه ایشون:
ایشون تعریف می کردند 2 سال پیش کتاب راز رو خونده بودم. برام خیلی جالب بود تصمیم گرفتم برای رسیدن به بعضی اهدافم از این شیوه استفاده کنم. هدفم رو خرید ماشین در نظر گرفتم. هر روز تا ذهنم بیکار می شد مخصوصا موقع خواب به این فکر می کردم که یه ماشین خیلی قشنگ دارم و دارم رانندگی می کنم . می گفت: این فکر چنان در ذهن من جا افتاده بود که من 100 درصد مطمئن بودم که ماشین دارم . یه چند روزی از این تفکر خلاق گذشت که یک روزی همسرم عصری اومد و من رو صدا کرد و یک سویج ماشین 206 کف دستم گذاشت و گفت که این ماشین رو برای تو خریدم . خودش تعریف می کرد که من اونقدر شگفت زده شده بودم که اصلا نمی تونستم حرف بزنم.
نکته جالب این تجربه اینه که اصلا شوهر خاله من نمی دونسته که خالم ماشین می خواد .

