تبليغاتX
تفكر مثبت
تفكر مثبت
تفکر مثبت راهی بسوی موفقیت بیشتر

و من پاسبان بر شما گماشتم ( که می گفتند ) به آواز کرنا گوش دهید . کتاب ارمیاء

همه ما باید بر دروازه اندیشه های خود پاسبانی بگماریم . پاسبان دروازه همان هوشیاری برتر است .این قدرت به ما داده شده که اندیشه های خود را انتخاب کنیم . اما از آنجا که هزاران سال در دنیا زیسته ایم ، مهار کردن آنها محال می نماید . و این اندیشه ها مانند گله رمیده گوسفندان به ذهن ما هجوم می آورند .اما یک سگ گله هم می تواند گوسفندان هراسان را مهار و به داخل آغل هدایت کند . ما نیز باید بیاموزیم که با عزمی جزم و آرام ، نه با زور و فشار اندیشه های خود را مهار کنیم . شاید همیشه نتوانیم اندیشه هایمان را مهار کنیم اما کلام خود را می توانیم در اختیار گیریم . تکرار بر ذهن نیمه هوشیار اثر می گذارد و آنگاه بر موقعیت تسلط می یابیم .

شادمانی و توفیق شما در زندگی بستگی دارد به پاسبانی که بر دروازه اندیشه های خود می گمارید . زیرا این اندیشه ها دیر یا زود در برون متبلور می شوند و عینیت می یابند .

مردم فکر می کنند که با فرار از موقعیتی ناخوشایند می توانند از شر آن خلاص شوند . بیخبر از اینکه به هر کجا بروند با همان وضعیت روبه رو  خواهند شد . و آنقدر این تجربه ها در زندگی آنها تکرار می شود تا درسهایی را که باید بیاموزند فرا گیرند . این آرمان در فیلم جادوگر شهر زمرد هم می بینیم .

دروتی دخترک خردسال بسیار اندوهگین است .چون زن بدجنس دهکده می خواهد سگش توتو را از او بگیرد .از شدت ناامیدی نزد عمه اما و عمو هنری می رود تا راز دلش را با آنها در میان بگذارد . اما آنها که هزار کار و گرفتاری دارند به او می گویند : بدو برو پی کارت !

دخترک به سگش توتو می گوید : آن بالابالاها ... بالای آسمانها ... آنجا که همه مردم خوشبختند و حتی یک آدم بدجنس هم پیدا نمی شود ، یک جای خیلی عالی هست که می خواهم آنجا باشم !

ناگهان تندبادی از جانب کانزاس می آید و دروتی و توتو را بلند می کند و به بالای آسمان به شهر زمرد می برد . ابتدا همه چیز خوب و خوش به نظر می رسد اما دوباره همان تجربه ها و ترسهای قدیمی از نو سر بر می آورند . اکنون زن بدجنس دهکده به پیرزن جادوگر وحشتناکی بدل شده که باز قصد ربودن توتو را دارد . و حالا چقدر دلش می خواست که می توانست به دهکده خود در کانزاس بازگردد . اما به او گفته اند که بهتر است جادوگر شهر زمرد را پیدا کند چون او بسیار نیرومند است و می تواند خواسته اش را برآورد . دروتی هم جستجو آغاز می کند . در راه مترسکی را می بیند که چون مغز ندارد بسیار ناراحت است .مردی آهنی را می بیند که چون قلب ندارد بسیار ناراحت است . و به شیری برمی خورد که چون دل و جرات ندارد بسیار ناراحت است . دروتی هم به آنها می گوید : بیایید همگی نزد جادوگر شهر زمرد برویم . هر چه بخواهیم او به ما می دهد . بک مغز به مترسک و یک قلب به مرد آهنی و دل و جرات به شیر!

در راه با تجربه های وحشتناکی روبرو می شوند . چون جادوگر بدجنس تصمیم گرفته دروتی را به چنگ آورد تا توتو و دمپایی یاقوتی رنگی را که از دروتی محافظت می کند بدزدد. عاقبت به قصر جادوگر شهر زمرد می رسند و سراغ او را می گیرند . اما همه پاسخ می دهند که تا کنون کسی نتوانسته او را ببیند چون جادوگر به طرز اسرار آمیزی در قصر زندگی می کند .اما به کمک فرشته خوب شمال وارد قصر می شوند و در آنجا می بینند که جادوگر همان شعبده باز قلابی است که در دهکده دروتی در کانزاس زندگی می کند . همه ناامید می شوند .چون فکر می کنند دیگر نمی توانند به آرزوی خود برسند . اما فرشته خوب شمال به آنها نشان می دهد که پیشاپیش به آرزوی خود رسیده اند . از آنجا که مترسک هر گاه به حادثه ای روبرو می شد ، ناچار بود تصمیم بگیرد که چه کند مغز پیدا کرده است . مرد آهنی متوجه می شود که دروتی را دوست دارد . پس قلب پیدا کرده است . شیر هم پر دل و جرات شده چون هر گاه که ماجرایی پیش می آمد مجبور بود دل و جرات نشان دهد .

فرشته خوب شمال از دروتی می پرسد تو از تجربه های خود چه آموختی ؟ و دروتی پاسخ می دهد : آموختم که چیزی که می خواهم در خانه خودم و در حیاط خودم است . آنگاه فرشته خوب شمال عصای سحر آمیزش را بلند می کند و دروتی دوباره به خانه باز می گردد . در همین حال دروتی از خواب بیدار می شود و می فهمد که مترسک و مرد آهنی و شیر همان مردهایی هستند که در مزرعه عمویش کار می کنند . و خیلی هم خوشحالند که دروتی دوباره برگشته پیش آنها .

این قصه به ما می آموزد که اگر از مشکلات خود بگریزیم آنها ما را تعقیب خواهند کرد . از هیچ وضعیتی ناراحت نباشید تا وزن و سنگینی خود را از دست بدهد . هیچ یک از اینها ناراحتم نمی کند . وقتی دیگر از هیچ چیز آزرده نشدید ، ناراحتیهای برونی هم ناپدید می شوند .

به محض اینکه چشمانت معلمان تو را ببیند ، معلمان تو ناپدید خواهند شد .

 گزیده ایی از مطالب خانم اسکاول شین

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 تیر1388 توسط گیلدا |
قالب وبلاگ